دست نوشته یک نیم ساله!
بالاخره ما هم نیم ساله شدیم
186روز از عمر مبارکمون گذشت

مامان نیلوفر مشغول جمع کردن وسایل خونه است و وقت نمیکنه وبلاگمو UP کنه. منم از فرصت استفاده کردم و تصمیم گرفتم خودم مطالب اینماهو بنویسم!!!
تازه از کیبورد هم بلدم استفاده کنم با دست میکوبم روی دکمه هاش. عاشق صدای چقچق دکمه های کیبوردم.

مامان نیلوفر همه اش میگه نکن. من نمیدونم مگه این وسایلو برای بازی ما نی نیها نساختن؟ پس چرا همه اش میگن دست نزن؟

مامان نیلوفر این روزا سرش خیلی شلوغه. میگه تا چند روز دیگه اسباب کشی داریم و میریم خونه جدیدمون. وقتی با بابا شهرام حرف میزدن من دزدکی گوش دادم
بابام میگفت خیلی خوبه از دست آپارتمان نشینی راحت میشیم. خونه جدیدمون حیاط داره. امیر محمد (یعنی من
)میتونه بره توش بازی کنه
. براش یه دوچرخه میخرم بره توی حیاط دوچرخه بازی کنه!!!
یکی نیست به این مامان و بابای من بگه خب یه حیاط میخریدین میذاشتین توی همینخونه . چه کاریه این همه وسیله رو جابه جا کنید؟ 

امروز حسابی از اینترنت استفاده کردم
. اونقدر مامان و خاله نوشین و بقیه عکسمنو گذاشتن روی صفحه ف ی س ب و ک شون،تصمیم گرفتم یه صفحه برای خودم درست کنم و خودم عکسهامو بذارم اونجا. تازه مهرساجونم به عنوان اولین دوستم add کردم.
. میخوام یه عالمه دوستای نی نی پیدا کنم.
دیگه این روزا حسابی برا خودم مردی شدم.
به غذاهای ساده قبلیم مرغ و گوشت هم اضافه شده. علاوه بر قطره آ-د و کریپمیکسچر قطره آهن هم میل میکنم. خبدیکه نیم سالگیه و هزار دردسر. خیلی از دارو خوشم میومد که اینم اضافه شد.
واکسن نیم سالگی هم زدم. هنوز جاش درد میکنه
. فعلا از دست این جیزهای 2ماه یکبار راحت شدم.
برنامه روزانه ام خلاصه شده در خوردن، خوابیدن، قِل خوردن، جیغ زدن و البتهدَدَ!!!
مامانم میگه جیغ زدن کار بدیه ولی من که خیلی دوستش دارم . چون با اولین جیغ میان به طرفم و از زمین بلند م میکنن
همه چی رو با دهن شناسایی میکنم. تازگی هم یاد گرفتم پاهامو با دستام میگیرم.انگشت شصت پام به دهنم میرسه !!!


تعریف از خود نباشه یه پارچه هنرمندم

هم میزنم هم میخونم!!!
و اما....دوشنبه هفته گذشته برای اولین بار رفتم مسافرت! همراه خونواده بابا شهرام یعنی مامان بزرگ، آقا جون و عموها رفتیم شمال،عروسی....
مامانم منو برد کنار دریا. بهش میگفتن ساحل!
خیلی سرد بود همه اش بارون اومد و نشد من آب بازی کنم!
تازه هفته دیگه هم قراره بریم تهران،عروسی!!! یه وقت فکر نکنید من خسته میشما!!!
البته قراره با هواپیما بریم. این اولین باره که من سوار هواپیما میشم!

واااااااااااای! خسته شدم. این وبلاگ نویسی هم عجب کار سختیه! دست مامانم درد نکنه خیلی زحمت میکشه. 

البته خودمونیم خداییش مطلب من خیلی از اونایی که مامانم مینویسه خوشگل تر شد!!!
احتمالا تا بعد از انتقال وسایل به خونه جدید به کامپیوتر دسترسی نداریم. پس فعلا باهاتون خداحافظی میکنم تا.... خونه جدید.
یادم باشه به مامان و بابام بگم موقع بردن وسایل مواظب وسایل اتاقم باشن.مامانم قول داده لوسترمو بیاره. آخه خیلی دوستش دارم.


دست نوشته یک نیم ساله!
