امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

شازده کوچولو ما

3/4 یک سالگی !

1390/10/1 1:18
نویسنده : مامان نیلوفر
229 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

خسته نباشی عزیزم!

چرا؟

چون3/4 یعنی 75% از راهو اومدی! کدوم راه؟ معلومه  دیگه راه 1 سالگی!دیگه چیزی نمونده بهش برسی...

 

برخلاف تصورم چقدر زود گذشت. باورم نمیشه پارسال این موقع برای اومدنت روزشماری میکردم و الآن 9 ماه از بودنت کنارما میگذره. انگار  همین دیروز بود که به بابات میگفتم کاش یه شب چشمهامو باز کنم و امیرمحمدو کنارم  ببینم و دوباره بخوابم اون شب دیگه هیچ آرزویی ندارم! و الان 256 شبه که هر شب چند بار بیدار میشم و  " تو" رو کنارم میبینم و هربار هزار دفعه خدارو شکر  میکنم.

 

 

قیافه ات حالا جا افتاده تر شده. هرکس تورو میبینه فورا میگه چشمهاش خیلی شبیه مامانشه (یعنی من)! ولی هنوزم معلوم نیست شبیه منی یا بابات؟!!! برای چند ثانیه روی پاهات وایمیسی ولی هنوز تعادل کامل نداری.  ومهم تر از همه ی اینا اینکه کله ات مو درآورده اونم از نوع فرفری! 

 

عکس 9 ماهگیت یه جورایی تکراریه! منظورم از نظر لباسه. چون این طرح از لباس آشور مورد علاقه ی بابا شهرامه ، مدام توی لباسهای "تو" تکرار میشه!

2روزگی... سایز صفر          22روزگی...  همچنان سایز صفر               2ماهگی... سایز 1

 و 9 ماهگی... سایز 2 وقتی مچتو در حال خرابکاری گرفتم... 

 

 

حالا  دیگه کاملا میتونی منظورتو بفهمونی. کمتر اتفاق میافته که ندونم چی میخوای. حتی بعضی وقتها اتفاقی که  برات افتاده رو تعریف میکنی.

آواها و کلمات یک سیلابی رو به راحتی میگی، مثلا:

وقتی بهت میگم یه چیزی داغه فوت میکنی یعنی بووه!

پُف : داغ، اَخ و بوس (وقتی بهت میگم بوس بده پف میکنی!)

دَدَ : همون بیرون

بَ بَ: بابا، غذا (یا همون به به) و نی نی کوچولو (نه که خودت الان دیگه بزرگی ماشالله!!!)

گَ گَ : نمیدونم یعنی چی ولی برای خودش یه جمله است چون توی اکثر حرفهات یافت میشه!

اَک هم از همون خونواده ی گَ گَ است!!!

آپ: آب

و مَ مَ: مامان، شیر مامان، غذا و ....

 

18 آذر تولد  من بود. به همین مناسبت مادرجون و خاله نرگس یه جشن کوچولوی کاملا خصوصی برام  گرفته بودن. کادوهای خوبی گرفتم ولی بهترین کادوی زندگیم "تو" هستی که  امسال برای اولین بار توی جشن تولدم حضور داشتی. و به جای من شمعو فوت کردی! 

 

(وای وای وای لباسشو! حتی اجازه ندادی لباستو عوض کنم!!!)

الان که دارم وبلاگتو آپ میکنی خوابیدی و من چند وقت  یه بار نگات میکنم که خستگیم در بره.

خیلی دوستت دارم و میدونم که میدونی. اینو از برق شادی و لبخندی که با دیدن من روی صورتت میشینه میفهمم.

آرام بخواب پسرم که تا وقتی هستم نمیذارم هیچ چیز آرامشتو بهم بزنه....

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)