11 ماهگی پرماجرا!

دیگه شمارش معکوس برای اولین تولدت داره شروع میشه
تولد یک سالگیتو میخوام با تم میکی موس برگزار کنم.چون خودم عاشق شخصیت های والت دیسنی مخصوصا میکی موس هستم!از همین حالا شروع کردم به طراحی کارت تولد، تزیینات و ..و البته چند وقت یه بار عکساشو برای خاله نوشین ایمیل میکنم و اونم اِشکالامو میگه. خلاصه حسابی سرم شلوغه چون فقط یک ماه مونده به دومادی پسرم!

الآن دیگه کاملا متوجه حرفام میشی. وقتی بهت میگم برو توپت رو بیار بازی کنیم میری و توپتو از هرجا که باشه پیدا میکنی و میاری. البته اینم بگم که عاشق توپ بازی و پرتاب هرچی شبیه توپه (مثل پرتقال، سیب،و...) هستی و توی این کار خیلی هم مهارت داری. شوت کردن توپ با پارو هم دایی امیر (شوهر خاله نرگس) از وقتی 4 ماهه بودی بهت یاد داد پرتاب توپ با دستم هم اون یادت داد. خودش میگه میخوام از امیر محمد یه فوتبالیست بسازم. ولی من فکر کنم مهندس برق بشی چون هیچ سیم برقی از دستت در امان نیست و سیم برقو هرجا ببینی شروع میکنی به خوردنش! 

راستی تو قراره چه کاره بشی؟
مهندس؟
معلم؟
هنرمند؟
ورزشکار؟
میدونم که در آینده هر شغلی داشته باشی توش بهترینی. چون از همین الآن پشتکارت مثل بابا شهرامته.

ماشین بازی رو هم خیلی دوست داری. وقتی بهت میگم دید دید دید... ماشینتو با دست روی زمین هُل میدی البته اگه اون لحظه ماشینت دم دست نباشه هرچی به دستت برسه هُل میدی(مثل کنترل، آبکش،درقابلمه و...)


از اوایل ماه دهم یاد گرفتی که به کمک دیوار ، مبل ، میز ،تخت و ... از زمین بلد شی و راه بری. آخرای دی ماه اولین قدمهای مستقلتو برداشتی و در تاریخ 90/11/01 برای اولین بار طول خونه آقا جونو کامل راه رفتی.

سومین مروارید شیری (دندون پیش سمت چپ بالا) هم اواخر 11 ماهگی جوونه زد هم زمان با اون دومین دندون پیش سمت راست پایین هم داره درمیاد و حسابی کلافه ای. از 6 ماهگی تا حالا فقط 2 تا دندون پایینو داشتی ولی با وجود این عاشق مسواک زدنی . وقتی با مسواک انگشتی برات مسواک میزنم خنده ات میگیره. فکرکنم قلقلک میاد.

بوسو که خیلی وقته بلدی. جدیدا یاد گرفتی از پشت تلفن هم بوس کنی. دیگه کارت در اومده چون مادر جون و پدر جون روزی چندبار زنگ میزنن و "تو " باید حرفهایی که میزنن (مثل بابا، دَدَ، هاپو و...) تکرار کنی و تند و تند بوس بفرستی. 

عاشق تلفن و انواع کنترلی. فرقشونم باهم میدونی. گوشی تلفن یا موبایلو میبری طرف گوشت (البته بیشتر پشت سرت تا گوشت!!!) بعضی وقتها هم دکمه هاشو میزنی و یه شماره اشتباهو میگیری و وقتی صدای اون خانومه رو که میگه "شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد" میشنوی کلی ذوق میکنی. فکر میکنی داره باهات حرف میزنه!!! کنترلم میگیری جلوی تلویزیون و دکمه هاشو میزنی.

اینم یه جور استفاده از تلفنه... به عنوان دندون گیر!!!


خاله نوشین یه هاپو داره به اسم "وانی" هر وقت بریم خونه پدر جون اونقدر آپو آپو میکنی که یه نفر تورو ببره توی حیاط پیشش. و از اونجا که بابا شهرامت خیلی حساسه که با هاپو تماس نداشته باشی کلی باهات مشکل دارم تا به دیدن آپو از پشت پنجره رضایت بدی. خوشبختانه "وانی" باعث شده از حیوانات نترسی و خیلی هم بهشون علاقمند بشی.
I love

ماه قبل بعد از اینکه مادر جون و بابا شهرام سرما خوردن و از اونجا که هرکس هرچی بخوره باید یه ذره هم به "تو" بده!!! "تو" هم سرما خوردی و چند روز بی حال توی خونه افتادی(الهی بمیرم برات!)
خدارو شکر خیلی زود خوب شدی و شیطنت هات شروع شد.

درب کشویی رو بلدی باز کنی ودر یک چشم برهم زدن همه ی محتویاتشونو میریزی وسط اتاق...




ماه پیش خاله نوشین از شیراز اومده بود و لباسهایی که مادر جون برای سالهای بعدت خریده، یکی یکی تنت میکرد. عکس فوق یکی از همون لباسهاست.

24 دی اربعین یا همون چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) بود و مثل هرسال شله زرد نذری داشتیم. امسال عمه مرضیه امتحان داشت و نیومد کمکمون ولی شله زرد امسال هم مثل هرسال خوشمزه شد. البته با کمک مادرجون،خاله نرگس،خاله نوشین و خاله صبا که خیلی زحمت کشیدن. مخصوصا خاله نوشین با تزیینات گرافیکی منحصربفردش. تو هم خیلی پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی.
به دلیل مشغله زیاد یادم رفت از شله زردها عکس بگیرم!

و 28 دی ماه تولد سارینا جون( دختر عمو کیوان) بود که توی یه قصر بادی تولدشو جشن گرفته بود. دوستای همکلاسیشو دعوت کرده بود (آخه سارینا جون کلاس اوله). خیلی بهت خوش گذشت و حسابی با وسایل اونجا بازی کردی.
اینم یه عکس خوشگل از "تو" و سارینا جون در روز تولد...


در کل خیلی کم حرفی فقط وقتی کلمه ای رو بهت بگم اونو تکرار میکنی. به کلمات قبلیت کلمه ی جدیدی اضافه نشده ولی خیلی خوب میتونی منظورتو بفهمونی. 

رنگ مورد علاقه ات هنوزم نارنجیه. ولی رنگ سورمه ای و طوسی بیشتر از رنگهای دیگه بهت میاد. خدارو شکر 11 ماه از اولین سال زندگیت به خوبی گذشت و به زودی وارد سال دوم میشی.از امروز دیگه مطلبی برات نمینویسم تا مطالب مربوط به تولد یک سالگیت. پس تا 1 ماه دیگه....
واقعا که عجب ماه پرماجرایی بود!!! :)



11 ماهگی پرماجرا!
