اندرحواشی تولد!

اتفاقاتی که قبل و بعد از تولدت افتاد از خود تولد هم جالب تر بود!! دلم نیومد ساده ازشون بگذرم و چیزی درموردشون ننویسم...

درست روز تولدت دندون شماره 2 سمت راست پایین و دندون پیش سمت راس بالا با هم جوونه زد وهمین دلیلی بر کلافه بودن "تو" روز تولدت شد. روز تولدت 3 تا دندون کامل و 2 تا دندون نصفه داشتی.بعد از چند روز دندون شماره 2 سمت چپ پایین هم شروع کرد به دراومدن. هنوز این دندونا کامل در نیومده بودن که دندون نیش سمت چپ بالا هم جوونه زد. بعد از 2 تا دندون پیش پایین این سخت ترین دندونی بود که تا حالا درآوردی. البته خداروشکر بعد از تولدت بود چون خیلی اذیت شدی. عوضش الان 7 تا دندون داری!
روز بعد از تولدت واکسن 1سالگیتو زدی. خداروشکر خیلی اذیت نشدی...

موقع آماده کردن خونه برای جشن تولدت خیلی بهم کمک کردی، بیشتر کارهارو "تو" انجام دادی!!!! دستت درد نکنه مادر، خدا قوت....
خونه رو جارو زدی...


تِی کشیدی....

و بادکنک باد کردی...


از چند وقت پیش روزی چند بار کلاه تولدتو سرت میذاشتم که بهش عادت کنی. این کار خیلی روز تولدت بهمون کمک کرد چون حسابی به کلاهت عادت کرده بودی و دیگه از سرت برش نمیداشتی.


اینم یه عکس از پرو لباس دومادی...



خیلی باهات تمرین کردم که شمعو فوت کنی ولی متاسفانه یاد نگرفتی و من به جات شمعو فوت کردم. درست چند روز بعد از تولد بطور اتفاقی دیدم داری توی یه نِی فوت میکنی.آموزشهام دیر نتیجه داد!!!! تازه یاد گرفتی تِل هم بزنی. روی سر هرکس تِل ببینی برمیداری میذاری روی سر خودت وقتی هم بهت بگم برای مامان تل بزن میاری میذاری روی سر من!!!



اصلا حرف نمیزنی! حتی کلماتی که قبلا میگفتی دیگه نمیگی! ولی میتونی منظورتو بفهمونی(با پانتومیم!) و کاملا منظور دیگرانو میفهمی. وقتی ازت میخوان کاری رو انجام بدی یا وسیله ای رو بیاری درست همون کارو انجام میدی!
برنامه روزانه ات به این صورته:
8صبح از خواب پامیشی
8-10 صبحانه میخوری،یه کم ورجه وورجه میکنی،میوه میخوری و بعضی وقتها کارتون تماشا میکنی(کارتونهای زبان اصلی رو بشتر دوستداری!)
10-12 میخوابی
12-3 نهار میخوری، بازی میکنی و از سرو کول من بالا میری
3-4 میخوابی(معمولا وقتی بابا شهرام میاد خوابی!)
4-9 عصرانه میخوری، بازی میکنی، بازی میکنیم، بعضی وقتها بیرون میریم، شام میخوری و...
9-10 شب مراسم خواب (یعنی مراسم خوابوندن جنابعالی!)
10 شب لالا...
(البته این برنامهء قبل از عید بود. چون دیدوبازدید های وقت و ناوقت و گاهی تا دیروقت باعث شد برنامه ی خوابت به هم بریزه...)

15 اسفند اولین و آخرین برف امسال بارید و تو اولین برف زندگیتو دیدی. خیلی هم از برف بازی لذت بردی...



والبته چند روز بعدش یه اتفاق بد هم افتاد...به مدت 4 روز و برای اولین بار (و انشاءالله آخرین بار!) یه اسهال و استفراغ شدید گرفتی که حسابی ضعیفت کرد. دکترت میگفت ویروسیه. خدارو شکر الآن حالت کاملا خوبه ولی فقط خدا میدونه اون چند روز چی به ما گذشت....

یک سال گذشت... خدارو شکر سال خوبی بود... امروز داشتم عکسهای عید پارسالو نگاه میکردم. باورم نمیشد اون نی نی کوچولویی که لباساش براش بزرگ بود و مجبور بودم آستیناشو تا بزنم تا اندازه اش بشه "تو"یی!

برچسبها: واکسن, برای اولین بار, بادکنک, برف, مرواریدهای شیری


اندرحواشی تولد!
