شِی شیطونکی!
14 ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی و وارد ماه پانزدهم شدی. امروز داشتم فکر میکردم کِی اون روز میرسه که من اینجا بنویسم 15 ساله شدی؟ و از این فکر قلبم تند تند شروع کرد به تپیدن. حتی فکر کردن بهش هم منو هیجان زده میکنه.
این روزا حسابی شیطون شدی.
درب کشوهای درآورو باز میکنی و برای بالا رفتن ازشون به عنوان پله استفاده میکنی.
دستت به بالای میز نهارخوری، کابینت آشپزخونه و کشوهای بالایی کمد و درآورهم میرسه. به همین خاطر هیچ وسیله ای از دستت در امان نیست.
هرچی به دستت برسه پرت میکنی مخصوصا گوشی موبایل،تلفن و کنترل.

امیرمحمد کجاست خبر داری؟
توی کشو!!!

روی میز توالت!!!

(توجه کردین که میزتوالت به دلیل حظور دائمی امیرمحمد خان اون بالا کلا خالی شده)
روی میز!!!

توی صندوق عقب ماشین!!!!

امیر محمد من زیر درخت آلبالو گم شده....


این سه چرخه خوشگل مال بچگی سارینا جون بوده که داده اش به تو. خیلی هم دوستش داری. البته هنوز بلد نیستی باهاش بازی کنی و یه نفر باید به کمک میله ای که پشتشه حرکتش بده.
به شدت گرمایی هستی و از وقتی هوا یه خورده گرمتر شده نمیتونی هیچ لباسی رو تحمل کنی.

یه روز که داشتیم با هم بازی میکردیم و "تو" حسابی سرحال شده بودی و از ته دل میخندیدی... متوجه دوتا دندون آسیا در دوطرف فک بالات شدم که هردو با هم جوونه زده بوده. وجالب اینکه به فاصله یک دندون از دندونای نیشت دراومدن. واینگونه بود که صاحب 10 تا مروارید شیری شدی.

ماه پیش یه اتفاق مهم هم افتاد! بعد از 14 ماه موفق شدم خودمو راضی کنم که جای خوابتو جدا کنم. الآن یه ماهه که جدا از من و بابات توی تخت خودت میخوابی. البته من و بابا شهرام هنوز توی اتاق "تو" روی زمین میخوابیم چون من میترسم بیدار بشی و من صداتو نشنوم. ولی به هرحال یک گام به استقلالت نزدیک تر شدی.


با لوگوهای خونه سازی هم بلدی باز کنی هم بلدی به هم وصلشون کنی هم از هم جداشون کنی. درب شیشه شیرت رو هم بلدی ببندی ولی هنوز بلد نیستی بازش کنی.


والبته یه اتفاق نا خوشایند هم افتاد.....
فاضلاب آشپزخونه دچار مشکلِ گرفتگی شد و 2 روز درست کردنش طول کشید. مجبور شدن کف زمین و مقداری از دیوارهارو بکنن تا لوله های فاضلابو کلا عوض کنن. چون معلوم شد ایراد از لوله ها و طرز لوله کشی بوده!!!! حالا من اون 2روز چطوری جلوی تورو از رفتن به آشپزخونه گرفتم و چند بار در روز دست و پاتو ،به خاطر اینکه توی آشپزخونه خیس شده بودن، شستم فقط خدا میدونه!!!

ودر پایان...
روسری هم بهت میاد! شبیهه بچگی من میشی!!!





شِی شیطونکی!
