امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

شازده کوچولو ما

دست نوشته یک نیم ساله!

بالاخره ما هم نیم ساله شدیم   186روز از عمر مبارکمون گذشت     مامان نیلوفر مشغول جمع کردن وسایل خونه است و وقت  نمیکنه وبلاگمو UP کنه. منم از فرصت استفاده کردم و تصمیم گرفتم خودم مطالب اینماهو بنویسم!!! تازه از کیبورد هم بلدم استفاده کنم با دست میکوبم روی دکمه هاش. عاشق صدای چقچق دکمه های کیبوردم. مامان نیلوفر همه اش میگه نکن. من نمیدونم مگه این وسایلو برای بازی ما نی نیها نساختن؟ پس چرا همه اش میگن دست نزن؟ مامان نیلوفر این روزا سرش خیلی شلوغه. میگه تا چند روز دیگه اسباب کشی داریم  و میریم خونه جدیدمون. وقتی با بابا شهرام حرف میزدن من دزدکی گوش دادم  بابام میگفت خیلی خوبه از دست  آپارتمان نشینی راحت میشیم. خون...
29 آبان 1390

ماجرای کاغذ دیواری2!

باعرض معذرت از حضور دوستای عزیزمون به دلیل غیبت طولانی... بابا ما چیمون از سریالها و فیلمهای خارجی کمتره که وقتی سری یکشون پرطرفدار میشهفورا سری دومش هم میسازن؟! مثل اینکه ماجرای کاغذ دیواری اتاق "تو" هم داره میشه یکی از اینسریالها!   بعد از اینکه از مسافرت های پشت سرهمبرگشتیم مجبور شدیم با عجله به خونه جدید نقل مکان کنیم. ولی از اونجایی که خونهجدید نیاز به تعمیر داشت وسایل خونه رو اونجا گذاشتیم و موقتا رفتیم خونه پدرجون.( دوران آلاخون والاخونی 2! مثل اینکه همه زندگی ما داره میشه سریال!!!) بازم مثل دفعه ی قبل قرار شد اتاق خواب "تو" رو کاغذ دیواری کنیم.اول یه کاغذ دیواری با طرح دزدان دریایی انتخاب کردیم که موجود نبود! بعدرفت...
29 آبان 1390

تولد مسیحا جون!

22 مهرماه تولد محمدمسیحاجون، پسر خاله مریم بود.  (رجوع شود به آبان89 ). "تو" روبه عنوان دوستش دعوت کرده بود. اینم یه عکس خوشگل از مسیحای 1 ساله با کت و شلوار دامادی!  اینم "تو"یی در تمام طول تولد!  البته چند روز بعد توی یه مهمونی بازهم مسیحاجون بود و چند تا عکس باهم گرفتین ...
29 آبان 1390